بعيد است كه ملاقات جاري پوتين و بوش در «كنبانكپورت» همه مسايل حاد در روابط بين مسكو و واشنگتن را حل كند. به همين دليل نمايندگان روسيه و آمريكا براي شيرين كردن اين قرص تلخ، يادآوري ميكنند كه مشاركت راهبردي ما شامل نه تنها جنگ سرد بلكه رويدادهاي بهتري بوده است. براي مثال، روسيه 200 سال پيش يكي از اولين كشورهايي بود كه با ايالات متحده روابط ديپلماتيك برقرار كرد. طرفين در طول سال جاري اين سالگرد مهم را برگزار خواهند كرد.
در سال 1807 كه بر اثر تبادل پيامها بين وزيران امور خارجي دو كشور روابط ديپلماتيك برقرار شد، كمتر كسي به اين نكته توجه كرده بود. در آن زمان روسيه در جهت اروپايي تمركز مي كرد كه آنجا امپراطوري ناپلئون تقويت ميشد و روسيه را تهديد ميكرد. تنها صد سال بعد كه ايالات متحده بعد از جنگ جهاني اول به قدرت نيرومندي تبديل شد، اوضاع تغيير كرد. بعد از جنگ جهاني دوم روسيه (به شكل شوروي) مدعي اختيارات قدرت نيرومند جهاني شد.
ساختار جهاني كه در قالب آن مسكو و واشنگتن مراكز اصلي قدرت در سياست جهاني بودند، به قدري براي مردم روسيه عادي شد كه ما به سختي با شرايط جديدي سازش ميكنيم كه ايالات متحده به روابط با هند و چين توجه بيشتري ميكند تا به روابط با روسيه. در وزارت امور خارجه آمريكا تعداد ديپلماتهايي كه با اروپا (و از جمله با روسيه) كار ميكنند كاهش يافته و متخصصين كشورهايي چون هند و اندونزي افزايش يافته است.
در اين شرايط بيش از پيش سئوال ميكنند كه آيا ما براي همديگر ضروري هستيم؟ در بيست و ششمين مجمع روسي كه در ماه مي به منظور بررسي روابط روسي-آمريكايي در واشنگتن برگزار شد، نتيجهگيري به عمل آمد كه تا پايان مبارزه انتخابات رياست جمهوري در روسيه و ايالات متحده روابط بين دو كشور اصلاح نخواهد شد. دمكراتها سعي ميكنند از راه انتقاد از خط «نرم» بوش نسبت به «رژيم پوتين» امتيازاتي به دست آورند در حالي كه جمهوريخواهان با اقدامات شديد تلاش ميكنند جلوي اين انتقادات را بگيرند.
بلر روبل مدير انستيتوي كنان در آن مجمع گفت: «ما هنوز در زمينه تيرگي روابط خود به نقطه عدم بازگشت نرسيدهايم ولي به آن نزديك ميشويم. ولي بحران جديد با بحران موشكي كوبا در سال 1962 تفاوت خواهد داشت. در آن زمان طرفين ميفهميدند كه بدون توجه به منافع همديگر زنده نخواهند ماند. محدودياتي وجود داشتند كه مانع از اقدامات ناسنجيده ميشدند. ولي اكنون ميبينيم كه طرفين به همديگر احتياجي ندارند و اينكه محدوديات طبيعي دوران جنگ سرد از بين رفتهاند. اوضاع حالت ساختاري خود را از دست داده و خطرناكتر شده است».
ولي اين وضع تازگي ندارد. نبايد فراموش كرد كه ما مرحلهاي را پشت سر ميگذاريم كه بعد از پيروزي آمريكا در جنگ سرد و تجاوزات نسبتاً با موفقيت به عراق (در سال 1991) و به بعضي كشورهاي ديگر در سالهاي 1999-1994 شروع شد. عجيب است كه همه پيروزيهاي نظامي و حتي پيروزيهاي مشترك، هميشه تيرگي روابط روسي-آمريكايي را به دنبال داشتند. اين نه تنها مسأله ترس يك قدرت از تقويت قدرت ديگر بلكه چيزي به نام «حسادت بروكراسي» است.
صرف نظر از اظهارات نظريهپردازان ايالات متحده و روسيه، هر دو كشورمان به تشكيل بروكراسي خودكفا و مليگراي خود متمايل هستند. نمايندگان اين قشر هر پيروزي نظامي يا سياسي را به عنوان نتيجه تلاشهاي خود و دليل نقش استثنايي خود براي تمام بشريت تلقي ميكنند. بروكراسي طرف ديگر ناگزير حسادت ميورزد. به مين دليل بعد از همه پيروزيها اصطكاكاتي بروز ميكنند كه نه حسابگري آمريكايي توانسته است آنها را رفع كند و نه متمايل بودن روسيه به بخشش ديگران.
فعاليت مقامات شوروي به رياست استالين بعد از جنگ جهاني دوم و فعاليت سه رئيس جمهور آمريكا بعد از فروپاشي نظام سوسياليستي، نمونههاي بارز اين واقعيت هستند. پيروزي در جنگ با فاشيسم با مردانگي و ايثار مردم روسيه و نه رهبري خردمندانه استالين حاصل شده بود. پيروزي آمريكا در جنگ سرد، نتيجه تلاشهاي بخش تجاري آمريكا بود كه اقتصادي را به وجود آورد كه در سراسر جهان انعكاس مثبت نمايشي داشت. اسناد و خاطراتي كه اكنون منتشر ميشوند، نشان ميدهند كه سازمان سيا و وزارت امور خارجه آمريكا در واقع قادر نبودند فروپاشي بلوك سوسياليستي و اتحاد شوروي را پيشبيني كنند و لذا بعيد است كه سازمانهاي دولتي آمريكايي در تحليل رفتن رژيمهاي كمونيستي نقش مهمي بازي كرده باشند. با اين وجود حزب كمونيست طي 40 سال خود را برنده جنگ اعلام ميكرد و دولت آمريكا بعد از پايان جنگ سرد به گونهاي رفتار ميكند كه گويا دستاوردهاي آن «تاج يا پايان تاريخ» را تشكيل مي دهند. و اين در حالي است كه فرانسيس فوكوياما، مؤلف نظريه مربوطه مدتهاست كه از آن دست كشيده است.
بايد گفت كه ديپلماتهاي متفكر طرفين به اين ويژگيهاي رفتار بروكراسي و مضر بودن آن براي منافع و مصالح ملي كشورهاي خود توجه كرده بودند. اكنون كه ما براي كشف علل خصومت از سوي «متحدان سابق خود در اروپاي مركزي و شرقي ميگرديم، بد نيست پيشبينيهاي اواسط سال هاي 1940 جورج كنان، ديپلمات آمريكايي را به خاطر آوريم كه در سال 1952 براي مدت كوتاهي سفير آمريكا در شوروي شده بود.
وي گفت: «گسترش عظيم سرزميني در نبودن ابرقدرت رقيب در فضاي اورآسيايي براي روسيه نه تنها امتيازات بلكه مشكلات فراواني ايجاد كرده است. بسياري از مناطق با جمعيت غير روسي كه اكنون توسط نيروهاي شوروي اشغال شدهاند، زماني بخشي از امپراطوري تزاري را تشكيل ميدادند ولي در آن زمان نيز عامل نه قدرت بلكه ضعف آن بودند. حضور گسترده اقليتهاي قومي در جنبش انقلابي كه به فاجعه سال 1917 انجاميد، اين واقعيت را به اثبات رسانده است... دولت شوروي طي 20 سال اول موجوديت خود،از اين اراضي برخوردار نبود كه همين امر آن را تقويت ميكرد. و حالا دوباره بار تملك اين اراضي را بر دوش خود گذاشته است. بايد براي حكومت كمونيستي در اين اراضي نيروي متخصص پيدا كرد. اگر مديران روس اعزام شوند، معلوم خواهد شد كه آنها با ويژگيهاي زندگي محلي آشنا نيستند و نمي توانند به طور مؤثر به اداره امور بپردازند. اگر اين افراد به جامعه محلي ملحق شوند، حالت روسي خود را از دست داده و بيوفا خواهندشد. ولي اگر مديران محلي استخدام شوند، در روابط با آنها اعتماد واقعي وجود نخواهد داشت و احساسات مليگرايانه آنها دير يا زود بروز خواهند كرد».
اين مطلب كه در سال 1945 نوشته شد، بسياري از حوادث دوران بعدي را منعكس كرد. كافي است گفته شود كه در ميان رهبران جنبش در راه استقلال جمهوريهاي بالتيك روسهايي به نام گاربونوف و برزوف وجود داشتنند (روسها به جامعه محلي پيوستند). آندريس آنسيپ نخست وزير فعلي استوني و مبتكر جابجايي مجسمه سرباز شوروي در تالين، در زمان خود كارمند كميته محلي حزب كمونيست شورويبود (نمونه «بروز احساسات مليگرايانه»).
سرنوشت ژئوپلتيكي روسيه و ايالات متحده نشان ميدهد كه ما حد اقل در آينده قابل پيشبيني ميتوانيم از نظر اقتصادي به همديگر وابسته نباشيم. ولي كلمات كنان نشان ميدهند كه ما مي توانيم به عنوان آينه فكري براي همديگر جالب و مفيدباشيم. تاريخ نشان داده است كه دو كشورمان نمي توانند همديگر را تربيت كنند و ارزشهاي خود را به همديگر تلقين نمايند. ولي وقتي كه ما از شور و شوق تربيتي دست ميكشيم و با آرامش سرد به همديگر مينگريم، گاهي به نتايج درستي ميرسيم. براي مثال، بدبينيهاي كارشناسان روس در مورد تجاوز آمريكا به عراق از پروژههاي نمايندگان واشنگتن مبني بر ساخت «ملت جديد» در سرزمين برج بابل بيشتر به واقعيت نزديك بودند.
جالب توجه است كه جورج كنان (كه در سال 2006، بعد از طي كردن صدمين سالروز خود در گذشت) در پايان عمر خود با گسترش ناتو مخالفت ورزيده و حركت اين پيمان به سوي مرزهاي روسيه را بزرگترين اشتباه در دوران بعد از جنگ سرد دانست. وي در سخنان خود در مجلس سنا در سال 1975 انديشه «بازدارندگي از روسيه» را كه خودش اواخر سالهاي 1940 پيشنهاد كرده بود، «مهمترين اشتباه زندگي خود» دانست. متاسفانه، اين انديشه در ايالات متحده از طرفداري فزايندهاي برخوردار ميشود. البته، تاريخ آمريكا مانند تاريخ روسيه حالت ادواري دارد. بعد از مرحله اعتماد به نفس . خودخواهي، عصر اصلاحات، پويايي و تحولات فرا ميرسد. دير يا زود تاريخ آمريكا وارد اين مرحله خواهد شد.