روزنامه «گازتا»، 27 ژوئن 2006
نادژدا كووركوا
رديف: ايران
ايران از 27 سال قبل يعني از زمان انقلاب اسلامي، كشور بستهاي است. اتباع اسراييل و كساني كه در گذرنامه آنها ويزاي اسراييلي خورده باشد، نمي توانند وارد اين كشور شوند. ورود به ايران براي آمريكاييها و از جمله گردشگران آمريكايي دشوار است. وضعيت روزنامهنگاران غربي هم ساده نيست. معلوم شد كه روزنامهنگاران روس هم با مشكلات روبرو ميشوند ولو اينكه روسيه، شريك راهبردي ايران است كه 10 سال است كه اولين نيروگاه اتمي خود را ميسازد. نادژدا كووركوا، خبرنگار ويژه «گازتا»، در آن سوي ديواري كه جمهوري اسلامي ايران بين خود و جهان ساخته است، سعي كرد بفهمد چگونگي زندگي اين مردم را بفهمد، ببيند چرا زنان چادر ميپوشند، آيا ايرانيان منتظر جنگ هستند و نيز اينكه يهودي و مسيحي بودن در ايران سخت است يا خير. «گازتا» با اين گزارش ويژه از تهران و مصاحبه با معاون وزير امور خارجه ايران سلسله مطالب درباره اوضاع ايران را افتتاح مي كند.
تنظيم ويزا در مجموع 4 ماه طول كشيد. سفارت ايران نمي توانست دقيقاً بگويد ويزا چه زماني صادر خواهد شد و مدت تنظيم آن به چه چيزي وابسته است. كارمندان سفارت گفتند: «مدارك شما را فرستاديم و حالا تصميم با تهران است». درخواستهاي من در زمينه مصاحبهها و ملاقاتها چند بار مفقود شدند.
بالاخره از سفارت تلفن كردند و گفتند كه اجازه صدور رواديد دريافت شده و حالا برنامه اقامت در تهران تنظيم ميشود. ولي نگفتند ويزا از كدام تاريخ باز خواهد شد. دوباره تلفن كردند و گفتند كه براي 10 روز ويزا مي دهند. تعجب كردم و گفتم كه برنامه سفر براي دو هفته تنظيم شده است. نمايندگان سفارت جواب دادند: نگران نباشيد، در ايران ويزا را به راحتي تمديد خواهيد كرد. در روز موعود به سفارت رفتم. آنها خواهش كردند سفر را تا 8 روز ديگر موكول كنم زيرا الآن در ايران مراسم با شكوهي برگزار ميشود و كسي نيست كه روي برنامه من كار كند.
در همان حال گذرنامه من در راهروهاي پر پيچ و خم ديپلماتيك گم شد. ناراحت شدم و به خود اجازه دادم با لحني صحبت كنم كه در ايران بدان عادت ندارند. كارمند كنسولگري توجه مرا به اين موضوع جلب كرد و افزود: «مي توانيد اصلاً به ايران نرويد. در كشورمان با اين لحن صحبت نمي كنند. شما اينجا عادت داريد ولي پيش ما رسم نيست. آنجا كسي در انتظارتان نيست!».
در فرودگاه تهران خانم مرزبان از حجاب كامل من شگفت زده شد و گفت: «خوش آمديد!» خلبانان توصيه كردند كجا پول خرد كنم. وقتي كه به مأمور گيشه بانكي دو هزار دلار دادم، او لبخند زد و يك اسكناس صد دلاري را به من برگرداند. و بعد از یك دقيقه بسته آنچنان قطور اسكناسهاي ريالي را به من داد كه اين بسته به سختي در ساكم جا گرفت. گفتم :فهميدم!» و دنبال كسي گشتم كه تابلويي در دست داشته باشد.
آنجا منتظر هر كس جز من بودند. رانندگان تاكسي با وقار كنار ماشينهاي خود ايستاده بودند و به هر كس پيشنهاد نمي كردند جايي ببرند. بالاخره سوار تاكسي شدم و رفتم.
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلام، جايي است كه اميدوار بودم كه آنجا مهمان خواندهاي باشم. در سفارت به هنگام تنظيم برنامه سفر همين را به من گفته بودند. در هتل آدرس ارشاد را براي من به زبان فارسي نوشتند. ساختمان بلندي با نگهبانان دم در. كسي كارمندي را كه من دنبال او ميگردم، نميشناسد. انبوه كارمندان با من همدردي مي كنند و سعي ميكنند كمكم كنند. دو دختر كه به زبان انگليسي خوب صحبت مي كنند، مرا به سالن ميبرند و كنار كولر مينشانند. بزودي يكي از آنها اطلاع داد كه كسي را كه من دنبال او ميگشتم، پيدا كردند. آدرسي نوشتند و مرا تا تاكسي بردند. بالاخره دفتري را پيدا كردم كه به كارهاي روزنامهنگاران خارجي رسيدگي مي كند. گفتند كه بايد به طبقه دوم (كه به رسم ما طبقه سوم است) بروم. با اميد به اينكه آنجا منتظر من باشند، از پلكان بالا ميروم.
خانم اقبالي كه رفتارش از هر نظر درست است، شانه بالا مياندازد و ميگويد كه از برنامه من كوچكترين اطلاعي ندارد ولي با علاقه زيادي آكرديتاسيون مرا تنظيم خواهد كرد. در حالي كه من بهت زده اوراق جديد را پر مي كنم، خانم اقبالي ميگويد كه در زمينه تمديد ويزا هيچ مشكلي نخواهد بود و اينكه برنامه سفر مرا در دفتري با نشاني معيني درست خواهند كرد. او گفت كه اين يك آژانس خصوصي است. ولي با پارتيبازي او قيمتها سرسامآور نخواهند بود. عجيب است كه در مسكو مرا از نرخ خدمات آژانس مطلع نكرده بودند. خانم اقبالي ضمن خداحافظي ميگويد: «همه چيز درست ميشود، من تماس ميگيرم».
بعد از آنكه دارنده سعادتمند سند آكرديتاسيون شدم، به سوي اين آژانس دويدم. دفتري ممتاز، منشي مؤدب. يك آقاي خوشرو مرا به دفتر كار دعوت مي كند. اگر اشتباه نكنم، او حتي مي خواست دست مرا بفشارد. ولي من زير بار نرفتم. از مسكو مي دانستم كه در ايران رسم نيست با كسي دست بدهند. شربت بسياري خوشمزهاي آوردند.
آقاي صاحب دفتر با لبخند درخشان برايم توضيح داد كه همه روزنامهنگاران خارجي از خدمات چنين آژانسهايي استفاده مي كنند. ولي او منتظر من نبود و قبل از اينكه من وارد دفتر شوم از وجود من خبر نداشت و برنامه سفر من را به چشم نديده بود ولي بلافاصله به اجراي اين برنامه ميپردازد. قيمت چنين است: روزي 150 دلار بابت خدمات مترجم و 25 يا حد اكثر 40 دلار بابت ماشين. موضوعات سياسي و برنامه سياسي را كنار بگذاريد. ولي موزه، بازار و گفتگو با ايرانيان عادي در خدمت شماست. نخير، خانم اقبالي تلفن نكرده و خواهش نكرده است تخفيف بدهد. بله، قيمت ما اينقدر است. اگر ما كارهايتان را درست كنيم، بايد حق آكرديتاسيون را به ما بپردازيد. به ارشاد بر نگرديد زيرا روز كارشان تمام شده است.
ظاهراً كارمند سختگير كنسولگري در مسكو حق داشت: در ايران كسي منتظر من نبود.
هوشيار باشيد
وسط تهران ايستاده بودم و هيچ نمي دانستم كجا هستم. (تلفن) سفارت ايران در مسكو جواب نمي داد. در دكههاي روزنامهفروشي نقشه شهر وجود نداشت. نتوانستم نقشه را در مغازه لوازم تحرير، كتابفروشي، سوغاتي فروشي، ميان لامپها و چراغها، وسايل شومينه و در داروخانه هم پيدا كنم. حتي در مغازه قطعات يدكي اتومبيل نقشه وجود نداشت. وارد محله قطعات يدكي شدم و طي يك ساعت در آنجا گشتم. بالاخره كافه پيدا كردم كه آنجا به من گفتند كه در همين نزديكي يك موزه وجود دارد كه آنجا مي توان نقشه پيدا كرد.
موزه هنر تزييني. «نقشه داريد؟» - «بله!». از انواع و اقسام نقشهها براي من بهترين نسخه را با زيرنويسهايي به زبانهاي فارسي و انگليسي پيدا كردند. كارمند موزه همچنين كتاب راهنما پيشنهاد كرد كه من كلفتترين كتاب را انتخاب كردم كه 4 سال پيش توسط دو نفر استراليايي نوشته شده بود. «از موزه بازديد نمي كنيد؟» وسوسه رفتن به موزه بدون راهنماي 150 دلاري بسيار قوي بود ولي من بر آن غلبه كردم.
پارك، فوارهها، سايه. نشستم كه خريدم را نوبر كنم. اين كتاب با رنگ تيره كشور محل اقامت را توصيف مي كرد. اين كتاب هشدار داد كه به هيچ صورت درباره لباس زنان، سلمان رشدي، قوانين اسلامي، علاقهمنديهاي سياسي و به طور كلي درباره سياست صحبت نكنم. نبايد از سازمانهاي دولتي عكس بگيرم. نبايد همراه با مرداني كه فاميل من نيستند، به كافه بروم. نبايد در محله ناشناس تنها روي نيمكت بنشينم.
به هتل بر گشتم (سفارت ايران اين هتل را پيشنهاد كرده بود زيرا «اكثر روسها و روزنامهنگاران ترجيح مي دهند در اين هتل اطاق اجاره كنند»). فهميدم كه كسي با من تماس نگرفته بود.
خودم به همه روزنامهنگاران آشنا و ناآشناي مقيم ايران تلفن كردم. عدهاي در مراسم تشييع جنازه حضور داشتند، ديگر در سفر بودند، عدهاي مريض بودند يا براي برنامه تلويزيوني آماده ميشدند. به من انبوه تلفنها را دادند ولي هشدار دادند كه اگر شماره ناآشنا باشد و ارشاد كمك نكند، كارمندان دولت جواب نخواهند داد. ولي ارشاد كمك نمي كرد. ما برگشتيم سر جاي اول.
فقط عجله نكن
نوميد شدم و خواستم در فضاهاي شبكه اينترنت بگردم. در اين هتل مجلل سه سالن بزرگ غذاخواري، هالهاي مجلل و اطاقهاي پهناور مذاكرات و همچنين تلويزيوني با مجموعه سرشار شبكههاي جهاني (غير از آمريكايي). ولي سه كامپيوتر با نوشته «اينترنت» در يك اطاقك 5 متري زير پلكان قرار داشتند. اين تنها جاي هتل بود كه دستگاههاي تهويه كار نمي كردند. هر سه كامپيوتر با نوشتهاي كه ويروس دارند، از من استقبال كردند. مأمور هتل در جوابيه سئوال من با لحني آرام گفت: «ويروس دارد؟ همينجوري هم نوشته؟ حتماً برنامه ضد ويروس مهلتش تمام شده است. فردا يا پس فردا يا بعد از تعطيلات تلفن مي كنم». بعد از آن دنبال چايي رفت.
يك زن آمريكايي به اين اطاقك سر زد. او يك هفته است كه مشغول انجام كارهاي كامپيوتري در اين شهر است. واكنش او به اين وضعيت كاملاً آرام بود: «نگران نباشيد، او بعد از تعطيلات همه چيز را درست خواهد كرد». يك خانم استراليايي آمد و جلوي كامپيوتر ديگري نشست. در رفتار او هم اثري از نگراني نبود. او به راحتي فايلي به ديسك «فلش» داونلود كرد و گفت: «نگران نباشيد. ويروس دارد؟ بايد چك كنيم!».
از قبل بايد بگويم كه بعد از جمعه اول و دوم چيزي تغيير نكرد. الآن مي فهمم كه در فضاي اسلامي نبايد عجله كرد، نبايد نگران چيزی بود و نبايد برنامهريزي كرد. هر اتفاقي بايد بيفتد بالاخره خواهد افتاد. ولي در آن زمان هنوز اين را نمي دانستم. نزديك بود به جوش آيم.
كتاب راهنماي من اطلاع داد كه ايرانيان براي وقت، به ويژه براي وقت ديگران ارزشي قايل نيستند.
سزامی باز شو
مأمور هتل با تلفن در دست و با چهره شاد به سوي من دويد: «خانم، تلفن!». درب ورودي غار براي من همانندعلاءالدين (بايد علي بابا باشد – مترجم) باز شد. خدا اين نفر را براي من فرستاده بود. اسم او ادريس بود و او در دانشگاه تهران تحصيل مي كرد. از گوشي تلفن چنين حرفهايي را شنيدم: «به من گفتند كه شما آمدهآيد ولي كسي كارتان را درست نكرده است. اگر بتوانم، سعي ميكنم به شما كمك كنم. الآن ميآيم». فكر كردم كه ادريس همان شخص است كه برنامه اقامت من طي چهار ماه با او هماهنگ ميشد. با احتياط از او در اين مورد سئوال كردم ولي او جواب داد: «نخير. شما به سفارت تلفن كرديد، آنها با رايزني فرهنگي تماس گرفتند، رايزني با شوراي دانشجويان تماس گرفت. ما را اغلب دعوت مي كنند كه براي هيأتهاي نمايندگي ترجمه كنيم». معلوم نبود چگونه ادريس موفق ميشود قرار ملاقات بگذارد، سفرها و مصاحبهها را تنظيم كند، امتحانات آخر ترم را بدهد، هيأت نمايندگي قزاقستان را همراهي كند و مسابقههاي جام جهاني فوتبال را در تلويزيون ببيند.
هر موقعي كه ما با در بسته روبرو ميشديم، او ميگفت: «نگران نباشيد!». بالاخره درها باز ميشد و افراد لازم پيدا ميشدند. آنها زماني پيدا ميشدند كه احساس بيتفاوتي و نوميدي كامل به من دست ميداد. در همان لحظه يادم آمد كه بايد ويزا را تمديد كنم. ادريس با خوش حالي گفت كه چيزي از اين سادهتر وجود ندارد. ما به اداره نيروي انتظامي رفتيم.
آنجا يك خانم مسن سختگير اطلاع داد كه خيلي خسته شده است و اينكه بايد با يك افسر صحبت كرد. افسر به ما گفت كه همه كارها دست پير زن است. مذاكرات نيم ساعت ادامه يافت و هر دفعه گذرنامه من دست به دست ميشد و هر كس تقويم ورق ميزد و روي انگشت خود حساب مي كرد. براي من توضيح دادند كه تقويم اصلي ايران شمسي است و اينكه براي تطبيق آن با تقويم اروپايي بايد به مغز خود فشار آورد.
پيرزن با خرسندي عميق از كاري كه انجام داد اعلام كرد: «شما بايد ويزاي خود را تمديد كنيد.. نه اينجا بلكه در وزارتخانه. خانم روزنامهنگار است و ويزاي او بايد در اداره مركزي گذرنامه تمديد شود. اين كار 7 روز طول ميكشد».
ادريس زير لبي گفت: «اي كاش افغانها آنجا نباشند!» من مي دانستم كه در ايران 2 ميليون آوره زندگي ميكنند. اگر همه آنها براي تمديد ويزا حضور يابند، كار من زار است.
حتي اگر الله خواهش كند، بدون نامه ويزا نميدهند
تعداد افغانيها در وزارتخانه از 2 ميليون نفر كمتر بود. كارمندان پشت شيشه پنهان شده و با بيميلي با ما صحبت مي كردند. زنان انبوه اسناد را ورق زده و مهر ميزدند. عدهاي به تقويم نگاه كرده و مانند آن پير زن انگشت خم مي كردند. جان كلام، همه سرگرم كاربودند. چه چيزي مانع از آن شده بود كه اين افراد دو ثانيه از وقت خود را به من بدهند كه ويزاي مرا تمديد كنند؟
با عصبانيت گفتم: «در كشورمان مي توان رشوه داد تا كارت را راه بياندازند. شايد آنها هم پول بخواهند؟» چشمان ادريس مربعشكل شد. او فقط همان دفعه واقعاً از سئوالي كه من کردم ترسيده بود. سپس گفت: «كسي را كه سعي كند چنين كاري را بكند، ظرف 24 ساعت از كشور اخراج مي كنند. مي توانند به زندان بياندازند. چنين حرفهايي ر ابر زبان نياوريد».
كارمنداني كه گريه مرا ديدند، دنبال ما دويدند و گفتند: «رئيس آمده است، زودتر بياييد!». ادريس به نحوي براي پليسها توضيح داد چرا من ناراحت شدم و به من گفت: «زن گريان ، آن هم زن خارجي، براي ايرانيان صحنه وحشتناكي است».
رئيس بعد از بررسي اسناد من با غم و غصه گفت: «حتي اگر الله براي او ويزا بخواهد، نمي توانم بدون نامهاي از ارشاد ويزاي او را تمديد كنم». باور نكردم و دوباره سئوال كردم. رئيس سرش را تكان داد و گفت: «بله، حتي اگر خود الله خواهش كند».
دوباره به ارشاد رفتيم. خانم اقبالي با كنجكاوي آشكاري از ما استقبال كرد و پرسيد: «شما از خدمات آژانس استفاده نكرديد؟ به همين دليل خودتان مجبور شديد همه جا برويد». اعتراض كردم: «ولي برای روس 150 دلار زياد است. آنها نمي خواستند تخفيف بدهند و نمي خواستند بر اساس برنامه من ملاقاتها را تنظيم كنند. خودم مي توانم به موزه بروم». خانم اقبالي توضيحات دور و درازي داد كه به من از قبل گفته بود كه بايد به سازمان آنها براي دريافت نامه مراجعه كنم و اينكه ارشاد به هيچ عنوان نبايد روي برنامه من كار كند.
ولي قسم ميخورم كه او دفعه قبل درباره نامه چيزي نگفته بود. ولي براي اجتناب از اتلاف وقت گرانبها نخواستم بحث كنم. خانم اقبالي به من اجازه داد عريضهاي به نام رئيس او بنويسم كه او به وزارت كشور نامه ارسال كند. وي گفت: «او نامه شما را بررسي كرده و پاسخ خواهد داد». - «پس پاسخ امروز داده نخواهد شد؟» - «بايد صبر كنيد».
منشي بيرون آمد و پرسيد: «آقاي خوشبخت سئوال كردند آيا شما مي توانيد زودتر از كشور خارج شويد كه احتياجي به تمديد ويزا نباشد؟». فقط خداوند متعال مانع از آن شد كه من در باره اين تلاش بيشرمانه براي بيرون رفتن هر چه زودتر از كشور چيزي نگويم. حاضرجوابي كردم و گفت: «براي مسكو بليط نيست!». اين حقيقت محض بود. منشي به داخل اطاق رئيس بر گشت.
سپس دوباره ظاهر شد و با مهرباني فراوان گفت: «آقاي خوشبخت عريضه شما را بررسي كرده و براي تمديد ويزا نامه ارسال خواهد كرد». خانم اقبالي به من نگاه كرد و پرسيد: «ممكن است بنويسيد با چه كسي مي خواهيد مصاحبه كنيد؟». من گوشم را باور نكردم ولي در همان حال دستم روي كاغذ فهرست اسامي را نوشت. شجاع شدم و بعضي تلفنها را خواستم كه به من داده شد. كار شروع شد.
چرا مرا ترشي انداخته بودند
دو روز بعد افراد جدي پيش من به هتل آمدند كه واقعاً به تنظيم برنامه من پرداختند. يك روزنامهنگار فرانسوي به من گفت: «روزنامهنگاراني كه به ايران ميآيند، بعداً درباره ايران دروغ مينويسند. من گزارشي درباره اينكه به دختران اجازه ندادند در مسابقه فوتبال حضور داشته باشند، مينويسم. از تمام مطلب فقط اين موضوع باقي مي ماند كه ايران كشوري است كه رئيس جمهور آن مي خواهد اسراييل را نابود كند. و دو جمله درباره رويدادي كه وصف مي كنم. به همين دليل ارشاد مايل نيست كمك كند».
من هم چند مقاله هموطنان خود را به ياد آوردم. در يكي از آنها بر دو نكته تأكيد شده بود: خبرنگار و دوستش با چالاكي تمام در جريان گردش در تهران در ماشين ودكا مي خوردند و نيز اينكه ايران به اتحاد شوروي «دوران ركود» شباهت دارد. گزارش ديگر تماماً به اين موضوع اختصاص داشت كه دختران ايران براي نويسنده مقاله عشوه ميرفتند و مي خواستند خود را تسليم او بكنند. فكر كردم كه در اين صورت كار درستي ميكنند كه از آنها 150 دلار در روز ميگيرند. ولي چه لزومي داشت كه به من قول مصاحبهها را بدهند؟
احمدينژاد: دوست دارد – دوست ندارد
راننده تاكسي مرا به خيابان بغلدستي ميبرد و قيمت گزافي مي خواهد (به جاي يك هزار تومان كه برابر 1 دلار است، 3 هزار تومان مي خواهد). او به ظاهر به هيپي بازنشسته شباهت دارد. او ميگويد: «در زمان يلتسين به روسيه سفر كرده بودم. همه چيز ارزان بود و حالا گران شده است. در زمان يلتسين ارزان بود و در زمان پوتين گران شد. درست است؟» او نه تنها به انگليسي صحبت مي كند بلكه چند كلمه روسيه به يادش مانده است.
با احتياط از او پرسيدم كه با رئيس جمهور جديد چطور است. او جواب داد: «از احمدينژاد خوشم نميآيد. او چه چيزي ميگويد؟ نمي فهمد كه رئيس جمهور بايد سنجيده صحبت كند تا با رؤساي جمهوري ديگر روابط را توسعه دهد. ما به خاطر او به انزوا ميافتيم».
سئوال كردم كه آيا او از گفتگوي بي پرده درباره حكومت نميترسد. گفتم كه روزنامهنگار هستم. او فرمان را ول كرده و به من رو مي كند (خوب است كه چراغ قرمز است). دستان خود را به شدت تكان داده و توضيح مي دهد كه من اخلاق ايرانيان را نمي فهمم و همزمان مسافري را كه به تاكسي بغلي پياده شد، بد و بيراه ميگويد. (خطاب به عابر پياده) «داري چكار مي كني؟ مگر مي توان اين كار را كرد. (خطاب به من) ما كشور آزادي هستيم و هر چيزي را كه فكر ميكنيم، بر زبان ميآوريم. (خطاب به عابر پياده) عقلت را از دست دادهاي؟ در ماشينم را خراش دادي. حالا كي بايد جواب پس بدهد؟ در كشورمان كسي را به خاطر افكار و حرفها تعقيب نمي كنند. آنچه كه ديگران درباره كشورمان مينويسند، مسئوليت خودشان است. از احمدينژاد خوشم نميآيد زيرا بهتانها را تغذيه مي كند».
مردم هرچه فقيرتر باشند، احتمال بيشتري ميرود كه آنها طرفدار احمدينژاد باشند. ولي ديگران مي توانند هر نظري داشته باشند. سعي كردم بدون مترجمين با استفاده از مجموعه ساده كلمات فارسي در اين مورد صحبت كنم كه ما بتوانيم همديگر را درك كنيم.
عدهاي از آنهايي كه طرفدار رئيس جمهور هستند، از آيتالله خامنهاي (در متن «خميني» آمده است – مترجم) رهبر روحاني ايران طرفداري نمي كنند. اين موضوع چنين بيان ميشود: «ملايان بد، قم بد، احمدينژاد خوب (علامت دست به نشانه تقابل) عليه ملايان، او طرفدار مردم است».
با فروشندگان كافه فست-فود در انتظار همبرگري كه به اين زودي درست نميشود، صحبت مي كنم و ميشنوم: « احمدينژاد خوب، خامنهاي خوب، ديگران بد».
يك مرد با ظاهر روشنفكرانه به زبان انگليسي جواب ميدهد: «من به رفسنجاني رأي داده بودم. اگر او رئيس جمهور ميشد، ما همينطور به برنامه هستهاي خود ادامه مي داديم ولي او حيلهگرانه و نه به صورت باز و بيپرده در اين مورد صحبت مي كرد». بحث شديدي شروع شد: «رفسنجاني ميليونر است، بچههاي او ميليونرند، ما اين رئيس جمهور را لازم نداريم». مرد روشنفكر نقش مترجم را بازي كرده و در عين حال حرفهاي ديگران را تصحيح مي كند: «اين تأثير تبليغات است. تبليغات محمود احمدينژاد اينطور بود. رفسنجاني، مرد عادي است. درست است كه فرزندان او ميليونر هستند ولي او براي ايران گزينه خوبي بود».
كساني كه از حضور روحانيت در قدرت خسته شدند، ميگويند: «ما به احمدينژاد رأي داديم زيرا همه از ملايان خسته شدهاند. حال ملاي ميليونر را كم داشتيم».
پرسيدم: آيا از دين هم خسته شدهايد؟ ايرانيان بين اين دو موضوع ربطي نميبينند. دين، قاعده زندگي است. كار خود انسان است كه نماز بخواند يا نخواند. يك تاجر براي من توضيح داد: «من مسلمان، اهل تشيع و ايران هستم و كشور خود را دوست دارم. ولي همراه با كارمندان ديگر با شنيدن زنگ نماز نخواهم خواند. به همين دليل، من كه مدير خوبي هستم، در سازمان دولتي استخدام نميشوم. مرا دعوت مي كنند ولي آنجا بايد همراه با همه نماز ظهر خواند. ولي من نمي خواهم همراه با هم نماز بخوانم. عده زيادي را ميشناسم كه ايمان ظاهري دارند ولي كارشان براي آنها مهم نيست. فقط مي خواهند براي اعضاي خانواده خود جاي گرم و نرمي پيدا كنند و رضايت رؤسا را به خود جلب كنند. من اين را لازم ندارم». اين تاجر افزود: «بسياري از آخوندهاي شهرستاني انسانهاي خوبي هستند. وقتي كه مي گويند كه از ملايان به تنگ آمدهاند، منظورشان كساني هستند كه در مجلس و در حكومت هستند و از تلويزيون صحبت مي كنند. چيزي كه در محمود احمدينژاد مورد پسند من واقع شد، اين است كه او چيزي ميگويد كه مردم عادي فكر مي كنند (البته، من به او رأي ندادم و اصلاً در انتخابات شركت نكردم). ولي او تنهاست و تيم خود را ندارد. تنها افرادي در وزارت امور خارجه و شوراي امنيت همفكر او هستند. او مي داند كه مديران و گردانندگان خوبي در ايران وجود دارند و نبايد از خارج دعوت شوند ولي سيستمي ايجاد شده است كه گرداننده خوب نمي تواند به مقامي كه شايسته او باشد، برسد. احمدينژاد اين واقعيت را ميفهمد. به همين دليل اينقدر غمگين به نظر ميآيد».
اين تاجر در زمان انقلاب پسر جواني بود. او در جبهه جنگ با عراق نجنگيده بود زيرا كارمندان دولت فقط داوطلبانه به جبهه ميرفتند. فرزندان او هم در ارتش خدمت نخواهند كرد. ايرانياني كه خارج از كشور فاميل دارند، مي توانند با پرداخت 5 هزار يورو معافيت خود را بخرند.
زيرنويس عكسها:
وسط خيابان هم مي توان كاغذ لازم را چاپ كرد، البته از راست به چاپ و با خط فارسي.
به زبان فارسي تكلم مي كنند،به زبان عربي دعا مي خوانند. پاي مقبره امام خميني.
در ايران سينماها فراواناند كه آنجا فيلمهاي ايراني را نشان مي دهند كه به عقيده ايرانيان، بهترين سينماي جهان است.